تبليغاتX
پــــــــرواز

پــــــــرواز

 

دخترک با تمناي نگاهش

ميگفت چگونه عشق را ياد گرفتي

با تبسمي پر از تشويش نگاهش کردم

دستي به مويش کشيدم و رد شدم

باز دوباره به پايم اويزان شد و گفت عصايي به من بده

گفتم چرا

گفت کور شوم و تو مرا از خيابان رد کني

ابي از چشم به زمين افتاد

که در اين ولايت به اين خون سفيد اشک ميگويند

دخترک را به آغوش گرفتم

تا نبيند انچه را اشک ميخوانند

ليک نميدانستم که دستش همين اشک را پاک ميکند

چون رهايش کردم بوسه اي به همان اشک زد و گفت ممنونم

 

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت6:36توسط | |