تبليغاتX
پــــــــرواز

پــــــــرواز

اینروزها هیچ حرفی جهت گفتن نیست .

کوچه ها باریکن /دکونا بسته س/خونه ها تاریکن /طاقا شکسته س/ از صدا افتاده تار و کمونچه / مرده میبرن کوچه به کوچه

+نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت13:47توسط | |

چه تاریک و هولناک است اینجا

و چه بی هویتم

و کجایی تو

ایا خورشید سرما پلید را میزند.

من از میر حسین موسوی به خاطر تفکرات روشن امروزی و منطبق با نیازهای جامعه

می نویسم شما هم کمی تامل کنید.

یادتان باشد خود کرده را تدبیر نیست

+نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت17:28توسط | |

و تو باران خواندي

موج بر صفحه دريا شدي

و تو با چتر سفيدت

زير باران رفتي

كلبه ها تر شد خاك گرفت

بوي خاك نمديده

بوي سيب و

بو باران امد

و تو قطره شدي

بر عطشم اب شدي

و تو باز امدي

 دختر باغ بهار

سيب سرخ از كام تو سرخ شده

دست در دست برقصيم

تو يك جام دگر

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت12:31توسط | |

عید در راه است من هنوز

هفت سینم کامل نیست

یک و دو سه و پنجش حاضر

لیک سیب سرخ و ساداتی میخواهم

سیب سرخ قهر زباغش کرده

ساداتی ای ترانه صبح عید

ای نجوای دوباره

ای تخم مرغ رنگ شده

ای اولین مهتاب سال

بر سر سفره ام کسی نیست تا که تبریک نوروز بگوییم به هم

به خدا دلتنگم

نه که این شب بل همه شب

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت10:43توسط | |

غرق در احساس بودم

ناب چون ترانه اب

تو چه فکرها میکردی

که ندیدی

همه بودن را

تو و یک قصه کوتاه

پیرزن کلبه متروک

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت13:24توسط | |

توی باغ سیب

عطر تو پیچید

احوال تو را ز من میگیرند

ای گل زکجایی

دیریست ندیدم که بگیرم

دست در دست تو

می ز پیاله نگاهت ای یار عزیز

بیا پرواز کنیم بی غل و قش

+نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت13:55توسط | |

 طوفان درنده میوزد

تو نسیمی لطیف میگویی؟

خاک در چشم من است تو بگویی که بپر

امر بیجا که نمودی

 نافرمان تو شدم

لانه اینجاست بیا

کنج این کلبه ی تحقیر و خراب

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت13:32توسط | |

کبوتری بودم زمانیژکه به صدای تو می امدم

تا بدون بال پرواز را بیاموزیم

باورم نمیشود بالهایم را تو بریدی

حالا منم همون پرنده های قفسی

اما عادت نکردم به بی کسی

بازم معلم شدی دو دو تا چارتا گفتی

اخا خودت نفهمیدی چی گفتی

گفتی که من شاگردم نمیدونم

دیدی میدونم احترام لبخندتو دارم

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت3:18توسط | |

اره مهتاب گاهی وقتا فرشته ها

میرن جزو ادم بدا

میزن تیر به چیشا

میگن که ما شدیم خدا

اونا طعم نگاه سیب سرخ نچشیدن

اونا لذت محبت رو ندیدن

اره فرشته ها هم بد میشن مگه شیطان فرشته نبود

(این کلبه یادگاری دوست عزیم نگینه)

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت21:8توسط | |

 

دخترک با تمناي نگاهش

ميگفت چگونه عشق را ياد گرفتي

با تبسمي پر از تشويش نگاهش کردم

دستي به مويش کشيدم و رد شدم

باز دوباره به پايم اويزان شد و گفت عصايي به من بده

گفتم چرا

گفت کور شوم و تو مرا از خيابان رد کني

ابي از چشم به زمين افتاد

که در اين ولايت به اين خون سفيد اشک ميگويند

دخترک را به آغوش گرفتم

تا نبيند انچه را اشک ميخوانند

ليک نميدانستم که دستش همين اشک را پاک ميکند

چون رهايش کردم بوسه اي به همان اشک زد و گفت ممنونم

 

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت6:36توسط | |