تبليغاتX
پــــــــرواز
 
پــــــــرواز
 
 
 
سفر ما نه از امروز شروع شد نه امروز به پایان می رسد

مهتاب رنگ میکند برگه را

تا مچاله شود

در این ایینه پر اشوب

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 14:19  توسط   | 
دوباره انگار طعم گس مظلومیت رسید دوباره محرم رسید

نا خود اگاه سرخ شد

از سرخی خون حسین

چقدر مظلومی رو زمین آقا

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 0:17  توسط   | 
دوباره انگار طعم گس مظلومیت رسید دوباره محرم رسید

نا خود اگاه سرخ شد

از سرخی خون حسین

چقدر مظلومی رو زمین آقا

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 0:10  توسط   | 
رمضان آمد

اما رمضون نیامد

رمزمون رو یادت هست

راستی مرداد هم اومد

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 0:16  توسط   | 
اینروزها هیچ حرفی جهت گفتن نیست .

کوچه ها باریکن /دکونا بسته س/خونه ها تاریکن /طاقا شکسته س/ از صدا افتاده تار و کمونچه / مرده میبرن کوچه به کوچه

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 13:47  توسط   | 

چه تاریک و هولناک است اینجا

و چه بی هویتم

و کجایی تو

ایا خورشید سرما پلید را میزند.

من از میر حسین موسوی به خاطر تفکرات روشن امروزی و منطبق با نیازهای جامعه

می نویسم شما هم کمی تامل کنید.

یادتان باشد خود کرده را تدبیر نیست

 |+| نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 17:28  توسط   | 
و تو باران خواندي

موج بر صفحه دريا شدي

و تو با چتر سفيدت

زير باران رفتي

كلبه ها تر شد خاك گرفت

بوي خاك نمديده

بوي سيب و

بو باران امد

و تو قطره شدي

بر عطشم اب شدي

و تو باز امدي

 دختر باغ بهار

سيب سرخ از كام تو سرخ شده

دست در دست برقصيم

تو يك جام دگر

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:31  توسط   | 
عید در راه است من هنوز

هفت سینم کامل نیست

یک و دو سه و پنجش حاضر

لیک سیب سرخ و ساداتی میخواهم

سیب سرخ قهر زباغش کرده

ساداتی ای ترانه صبح عید

ای نجوای دوباره

ای تخم مرغ رنگ شده

ای اولین مهتاب سال

بر سر سفره ام کسی نیست تا که تبریک نوروز بگوییم به هم

به خدا دلتنگم

نه که این شب بل همه شب

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 10:43  توسط   | 
غرق در احساس بودم

ناب چون ترانه اب

تو چه فکرها میکردی

که ندیدی

همه بودن را

تو و یک قصه کوتاه

پیرزن کلبه متروک

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 13:24  توسط   | 

توی باغ سیب

عطر تو پیچید

احوال تو را ز من میگیرند

ای گل زکجایی

دیریست ندیدم که بگیرم

دست در دست تو

می ز پیاله نگاهت ای یار عزیز

بیا پرواز کنیم بی غل و قش

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 13:55  توسط   | 
 
  بالا